عشق ممنوعه
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

..اگه دوباره با هم تو این زمان بدنیا بیایم..دوست داری من و تو چه نسبتی با هم داشته باشیم..این اس ام اس رو  براش فرستاد..بدونه اینکه لحظه ای فکر کنه..اخه همیشه دوست داشت نظرشو درین مورد بدونه ..میخواست ببینه اونم همین حسو نسبت بهش داره..اگر چه میدونست فرقی در کل ماجرا نمیکنه..با خودش گفت اما..اگه بفهمه چی؟... چکار میکنه؟... کم کم ضربانش تند شد و عرق تمامه بدنشو گرفت..کاملا میشد احساس پشیمونی رو از چهرش خوند..این احساس وقتی شدید تر شد که پیامه دلیور شدن پیام هم رسید..حالا دیگه بسختی نفس میکشید..تا حالا اینقدر از کرده خودش پشیمون نشده بود..همیشه سعی کرده بود این حسو ازش پنهون کنه..اگرچه در بعضی مواقع نتوسته بود خودشو در برابرش کنترل کنه..صدای زنگ اس ام اس بلند شد.. گوشیرو برداشت..چند لحظه ای صبر کرد..و بالاخره بازش کرد..وااااااااااااااااااای باورش نمیشد..نفس راحتی کشید در جوابش نوشت..بیخیال..چیزه مهمی نبود..همون بهتر که نصفه برات اومد ..کی بر میگردی پیشه خواهرت.. داداش جوووووونم ..


 
دوستی
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

- بابا جونم..اون پسره که  گاهی وقتا میاد دم مدرسمون چیز میفروشه رو..یادته؟!!..امروز باهاش حرف زدم..اسمش علی ه ..گفتم میخام باهات دوست بشم ..بعد اومدم بغلش کنم..بوسش کنم نذاشت..گفتم نمیخای با هم دوست بشیم..گفت ..چرا میخام..گفتم خونتون کجاست؟..گفت نزدیکه..بعد دست کرد تو جیبش  یه هزارتومنی دراورد ..روش نوشت دوستت دارم  بعد داد به من..گفت هر وقت اینو دیدی یاده من بکن..بعد منم صدتومن بهش دادم ..خندید.. گفتم  بخدا دیگه ندارم خرج کردم ..گفت من دیگه باید برم..تو هم برو الان  بابات مباد دنبالت ..گفتم چه زود میری..گفت..اره..ولی چاره ای ندارم..اخه تا برسم خونمون دیگه شبه..بعد دوید..گفتم دروغ گفتی خونتون نزدیکه..گفت نه..منظورم خونه دلامون بود..بعدشم باید پیاده برم..اخه میدونی دیگه پول ندارم..راستی مراقب باش مثل من سرما نخوریاااا..


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی:

- پسرم تو که  هنوز نخوابیدی؟..

زبان

- نکنه منتظری قصه برات بگم..

- مژه

- بیخود... امشب از قصه خبری نیست ...بگیر بخواب ببینم..خوابم میاد بدجور!!

- گریه

- هیسسسس..مگه نمیبینی بابات خوابیده..

- ابرو

- خیله خب میگم..بشرطی که قول بدی زودی بخوابی..

-هورا

- خب..یکی بود یکی نبود..

- خیال باطل

- زیر گنبد کبود....راستی مسواکتو  زدی؟...ببینم دندوناتو..

- نیشخند

- افرین پسرم....ای..وای ..عزیزم بذار ببینم این کیه نصفه شبی زنگ میزنه..

-کلافه

-   -منتظر

- خمیازه

- خواب

- ببخش پسرم ..خالت بود...... ..پسرم ؟!!...خوابیدی؟!!..چرا پتو روت نکشیدی ؟!!..الهی مامان فدات بشه..خوب بخوابی عزیزم..مشالا خالته دیگه چونش گرم بشه..دیگه ول کن نیست..اینقدر حرف زد خواب از سرم پرید..برم کتاب رمانمو بخونم بلکه شاید خوابم ببره..

 


 
 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی:

- خانوم..دیشب عالی بود!!

- بابا جون چی عالی بود؟..

- هیچی دخترم..خوابه دیشبشو  که دیده میگه..

- بابا جون ..پس من چی؟..دیگه باهات قهرم..

- چرا دخترم؟..

- خب اخه تو خوابت همش به مامان میگفتی دوست دارم..


 
یه دردایی...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی:

یه دردایی همیشه هست که از رنگ رخش پیداست

ازون دردای تلخی که جیبش خالیست پزش زیباست

ازون دردا که عمریه فلک .. گوشش شده ممنوع

ازون دردای بیدرمون شبیه اشک و اه و خون

ازون دردایی که میترسه ..به اهل خانه باید زد

ازون درد و دلایی که بلب خندید..بدل بود حالش خیلی بد


 
کادو
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

- مامان جونم ..چرا ناراحتی؟!!..

- دخترم .. از صبح هر چی میگردم نیست..دیشب خودم  انگشترمو گذاشتم رو اوپنه اشپزخونه..حالا نیست..

- ای کلک..میخای شرطی رو که دیشب بستیمو بزنی زیر رش..باید برام اون دوچرخه رو بخری..دیدی قصش دروغ نبست..هی میگفتی دروغه دروغه..حالا کفش قرمزاتو کجا قایمش کردی؟!!

- چی میگی؟..اعصابم خورده ..سربسرم نذار.. کتک میخوریااا..اون کفشا که کهنه شده بود ..ندیدی صبح دادمش بنمکی..حالا برا چی میخایش؟..

- چرا دادی؟!!!..چرا کادوه بابا رو دادی بنمکی؟!!!..

- اولا اون کفشا رو بابات نگرفته بود..بعدشم دیگه همینم مونده که  از تو هم اجازه بگیرم..

- باهات قهرم ..دیگه  هم نمیخاد دنبال انگشترت بگردی..دیگه هم تو کفشات چیزی نمیذاره.. بابا نوئل


 
 
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

زیر یک سقف بودن..

 سر یک سفره خوردن..

روی یک بستر خوابیدن..

ولی باز هم..با هم غریبه بودن؟!!..

چه حکایتیست؟!! ..

حکایت محرم دل بودن!!


 
حادثه
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی:

- خانوم .. من با معایناتی که انجام دادم .. باید خدمتتون عرض کنم که متاسفانه شوهرتون علاوه بر شکستگیه دستشون..سرشون نیز دچار ضربه بدی شده..

- چطور اقای دکتر..من که تا چند لحظه پیش کنارشون بودم خوب بود..

- منم اولش همین فکر رو  میکردم .ولی با  جوابی که  ایشون به سئوال بنده دادن..تشخیصم اینه که.. بسرشون ضربه بدی خورده..

- ببخشید میشه بپرسم چی پرسیدین..و شوهرم چی گفت..

- پرسیدم چطور این حادثه براتون اتفاق افتاد؟!!..و ایشون در جواب گفت ..پسر  کوچیکم منو از بالای ابرا هل داد پایین..

- وااااای ..اقای دکتر منو ترسوندین..خب بیچاره راست میگه..اخه شوهرم مغازه ابرفروشی داره


 
← صفحه بعد