- پسرم تو که هنوز نخوابیدی؟..
- 
- نکنه منتظری قصه برات بگم..
- 
- بیخود... امشب از قصه خبری نیست ...بگیر بخواب ببینم..خوابم میاد بدجور!!
- 
- هیسسسس..مگه نمیبینی بابات خوابیده..
- 
- خیله خب میگم..بشرطی که قول بدی زودی بخوابی..
-
- خب..یکی بود یکی نبود..
- 
- زیر گنبد کبود....راستی مسواکتو زدی؟...ببینم دندوناتو..
- 
- افرین پسرم....ای..وای ..عزیزم بذار ببینم این کیه نصفه شبی زنگ میزنه..
-
- -
- 
- 
- ببخش پسرم ..خالت بود...... ..پسرم ؟!!...خوابیدی؟!!..چرا پتو روت نکشیدی ؟!!..الهی مامان فدات بشه..خوب بخوابی عزیزم..مشالا خالته دیگه چونش گرم بشه..دیگه ول کن نیست..اینقدر حرف زد خواب از سرم پرید..برم کتاب رمانمو بخونم بلکه شاید خوابم ببره..