ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

 

جوان خیلی ناراحت بود.مردی که  کنار اون نشسته بود روبه جوان میکنه و میگه..ببخشید..چیزی شده..جوان در جواب این احساس همدردی.. بی اختیار گریه ش میگیره ومیگه ..داره میمیره.دکترا.میگن کاری دیگه براش نمیشه کرد..جوان به عکسی که دستش بود نگاه میکنه ودوباره گریه میکنه..مرد میگه..واقعا متاسفم..میشه منم عکسشو ببینم..جوان عکسو نشون میده..مرد میگه..ببخشید!.. این عکس خودتونه که!.. من متوجه نمیشم..یعنی خودتون قراره که...واقعا متاسفم..جوان که حال وحوصله درستی نداشت و از دست مرد هم خسته شده بود.. عکس رو از مرد میگیره و در حالیکه داره میره میگه..شما مثل اینکه حالت از من خرابتره..کی رو دیدی ؟!..قربون صدقه خودش بره اونم دم مرگ..این عکس ..داداش دوقلومه..