روزسیزده
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

...اونروز وقتی از خواب بیدار شدم..خیلی خوشحال بودم..به خاطر خواب عجیبی که دیده بودم..حواب دیدم..که سیزده تا گیاه سبز بدور هم پیچیدند وبه هم گره خوردن..بعد یه حلقه گل درست کردن..چند تا پروانه هم اونو گذاشتن روی سرم..وقتی خودم رو توی آب برکه نگاه کردم..دیدم دوتا فرشته دارن ..روی سرم قند میساون..خوب که دقت کردم..دیدم..یکی هم بغل دستم نشسته..اما نتونستم بفهمم که کیه؟!..آخه همون موقعه بیدار شدم..همون سالم بود که با پدرت آشنا شدم..این خاطره رو داشت برا دخترش تعریف میکرد..وقتی که داشت روز سیزدهی علفها رو برا دخترش گره میزد..زیر لب آرزو کرد ..دخترش هم مثل خودش خوشبخت بشه..