حسابدار
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی:

تو اولین برخوردمون اونقدر صمیمی ودوستانه رفتار کرد، که پیش خودم گفتم الان همکاراش فکر میکنن، مابا هم نسبتی داریم.اون حسابدار شرکت بود.ی زن آینده نگر وحسابدار،زنی که واقعا میشد روش حساب باز کنی.زندگیمون خیلی زود شکل گرفت.وخیلی زود تونستیم ی زندگی مرفه رو تجربه کنیم.من همه اینها رو مدیون زنم بودم.اون واقعا تلاش میکرد.بعضی وقتها حتی بیشتر از من. من از این انتخاب به خودم می بالیدم.مثل خیلی از زندگی ها،بگو مگوهایی با هم داشتیم.یکی از اختلافاتمون سر ،بچه بود.اون اصلا بچه دوست نداشت.حتی حرفشم اونو ناراحت وعصبی میکرد.منم زندگیمو اونقدر دوست داشتم که این چیزا اصلا برام مهم نبود..بعضی وقتا سرم شلوغ میشد برای اینکه تا دیر وقت تو دفتر نمونم،کارامو میاوردم توی خونه انجام میدادم.البته یواشکی ،چون لیلا اصلا خوشش نمی اومد خونه محل کار بشه.آنشب خیالم راحت بود که لیلا منزل پدرش می مونه ومن میتونم با خیال راحت تا دیر وقت کارامو انجام بدم.صبح موقع جمع کردن پرونده ها که هر کدوم از یجایی سر درآورده بود،چشمم به کلید کمد لیلا افتاد که کف اتاق افتاده بود.لیلا ی جورایی این کمد براش مثل گاو صندق بود. هر چیز مهمی که داشت توی اون میذاشت.برای همین کلیدشو ی لحظه هم از خودش دور نمیکرد.وخب از انجایی که من کارم حقوق بودو هر روز با کلی پرونده های جوروواجورسرقتی وجنایی سر وکله میزدم . این فرصت مناسبی بود که باید قدرشو میدونستم.درکمد رو باز کردم.اونقدر چیزای توش منظم ومرتب چیده شده بود،که ترسیدم دست بهش بزنم. همین طوری که نگامو میچرخوندم ی سری دفترچه نظرم روجلب کرد.بااحتیاط ورشون داشتم.پنج تا دفترچه پس انداز، هر کدوم مال ی بانک،وهر کدوم توی ی سال باز شده بود..اونم درست روزهای سالگرد ازدواجمون..یعنی هر سال ی دفترچه ..اشک شوق تو چشام جمع شده بود..ی بار دیگه به خاطراین انتخاب درستم بخودم بالیدم..نباید اینکار اونو بی پاداش میذاشتم.اون روز کارو خیلی زود تعطیل کردم، با ی شاخه گل وی هدیه ناقابل سراسیمه خودمو به خونه رسوندم.لیلا هنوز نیامده بود.مرتب کردن خونه و ی کمی رسیدن به اوضاع خودم ،دو ساعتی طول کشید.چیزی نگذشت که لیلا اومد.خب البته احساسات بی شاءبه خودم رو نمی دونستم چطوری به نمایش بزارم.وازآونجایی که لیلا زیاد از اینجور به اصطلاح اون لوس بازی ها خوشش نمی اومد.این بود که خیلی مؤدبانه تبریکات صمیمانه خودم رابه خاطر کاری که کرده بود ابراز داشتم.لبخند نه چندان گرم لیلا مرا متوجه اشتباهم کرد و اینکه ی راز بوده ومن حق فضولی کردن تو کمد اون رو نداشتم.والبته کاملا حق با اون بود.گفتم عزیزم .. چرا همه حسابارو بنام خودت زدی؟ با خنده ای که زیادبرام خوشایند نبود گفت:خب بنام کی می زدم..برا روز مبادا گذاشتم..وقتی تنهام..وقتی که از هم جدا شدیم.