کتابفروشی
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:

ببخشید.. این کتابا مال شماست؟!..بله..بفرمایین..یه چند تا کتاب آوردم ..میخواستم ببینم به درده تون میخوره؟..چه کتابایی؟..خودتون نگا کنین...یکی یکی کتابارو در میاره، بعد دوباره همه رو میریزه توی نایلون..نه خیر خانوم..اینا به درد ما نمی خوره....چرا؟!...یه سریش که کتاب درسیه...یه چند تا شم که پارو پورست...یه سریشم مشکل سازه...نه خانوم ..گفتم که ..اینا به درد من نمیخوره...خواهشا برای ما دردسر درست نکن..من چکارشون کنم...می دونی؟! با چه زحمتی اینارو از خونه تا اینجا آوردم...یه قیمتی بگو دیگه؟...خانوم بحث قیمتش نیست..به درد من نمیخوره..ببر یه جای دیگه...کجا؟..این نزدیکا کتابفروشی نیست..نمی دونم؟..با نایلونش بذار اون گوشه..تو آشغالا؟!...آخه این کتابارو کی ریخته دور..آقایی که توی صف عابر بانک کنار کتابفروش ایستاده بود، در حالیکه پولی روکه گرفته بود میشمرد..رو به کتابفروش کرد وگفت: بابا کار مردمو راه بنداز.. بره دیگه..خانوم بیا این پنجتومنو بگیر ..قال قضیه رو بکن.. خدا خیرت بده آقا..مرد نایلون کتابا رو از خانوم گرفت ، برد گذاشت کنار خیابون. کتابفروش گفت مگه نمی خایش؟..نه...پس راضی هستی ما ورشون داریم؟!...مرد در حالیکه میرفت  داد زد ..میل خودته..ولی مواظب باش همکارام نگیرنت..بعد زد زیر خنده.