یکی بود یکی نبود
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

یکی بود یکی نبود..زیر گنبد کبود...یادمه کوچیک بودم..هی میگفتم..کی میشه..که منم بزرگ بشم..دستم تو جیبم بره..برای خود کسی بشم..مرد بشم..آقا بشم..اگه که شد بابا بشم..یه کار خوب..یه شغله خوب..راه بندازم..یه خونه قدر کوچمون ..من بسازم..خلاصه.. نوبت ما هم برسه..ولی از شانس بدم..نمی دونم که چی شد..همه چی عوض شدو..دنیا جور دیگه شد.. شایدم نوبت من شد..ولی من خواب بودم..بگذریم..کارو کاسبی که حرفشو نزن..نه کاری پیدا میشه..نه پولی هست که با اون کار بکنی..خونه ها کوچیک شد و..قیمتا کشید بالا..بچه ها انگاری که بزرگ شدن..بزرگا حرفاشونو گوش می کنن..خلاصه چی به چی شد..کی به کی شد ..نمیدونم.. حالا بعضی شبا که خواب می بینم ..برگشتم به دوران کودکیام..باز همون دوران شوخو شنگیام..میگم ای کاش اینا همش سراب باشه..حال من همین دوران خواب باشه......یکی بود یکی نبود..زیر گنبد کبود..روز وشب برای من فرقی نمی کرد که چی بود...