عاشق
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  کلمات کلیدی:

وقتی حرف میزد یه زیبایی تو کلامش بود که میشد حدس بزنی ، دستی به قلم داره.با اصرار ازش خواستم ،از خودش شعر یامتنی رو برام بخونه.خندید . گفت تا حالا عاشق بودی؟..گفتم..نه..گفت من عاشق زنمم وزنم عاشق ادبیات.اون معلم ادبیات بود.منم یه ده سالی میشه که با کتاب سروکار دارم.در واقع من هر چی دارم از زنم دارم..گفتم الان دارین کجا میرین؟..گفت پیش زنم..کلاس داریم ، هرروز راس ساعت ده صبح..به راننده تاکسی اشاره کردهمین جا پیاده میشم.موقعی که داشت پیاده میشد..گفتم پدر جان ،بالاخره از شعرات برام نخوندی؟..گفت ..اگه خواستی میتونی همین ساعت بیای اینجا برات بخونم..فقط یادت باشه اومدی بگی میخوام برم بخش بیماران آلزایمری.