ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

اونروز صبح که از خواب بیدار شدم.دیدم همه چی یه جور دیگه شده.نمی دونستم چی شده؟..چه اتفاقی افتاده..تا حالا اینجوریشو ندیده بودم.. باید صبر میکردم تا از خودش بپرسم..همونی که باهم خیلی خوبیم..همونی که خیلی دوسش دارم..همونی که جواب سئوالامو میده..خب..کجا رفته؟..تو اتاقا نبود..توآشپزخونه هم نبود..تو حیاطم نبود..حتما رفته بیرون..چقدر دیر کرده..اه..چقدرم خونه شلوغ شده..نمی دونن اون از شلوغی خوشش نمیاد..چرا هیچکس جوابمو نمیده..چرا همش میگن زیر دست وپا.. نیا بچه ؟!..چرا همه سیا پوشیدن؟..پس بابابزرگم کو؟..