اعتراف
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی:

بخاطر کاری که کرده بود،خیلی از خودش، بدش میومد.احساس خوبی نداشت.باید میرفت خودشو معرفی میکرد.به خودش قول داده بود که اگه این دفعه رو ببخشند، تا آخر عمر دیگه دست به چنین   کاری   نزنه.با ترس و  لرز فراوان رفت پیش پدرش .اون  داشت روزنامه میخوند.مونده بود حالا چه جوری موضوع رو بگه..صورتش سرخ شده بود..نفسش بزور بالا می اومد..با صدای لرزون گفت..بابا..من یه کار بدی کردم..پدرش همونطوری که روزنامه رو میخوند..گفت..خب!..بقیش؟!..پسر ادامه میده..من امروز..من امروز..بدون اجازه از جیب شما پول برداشتم..پدر روزنامه رو می بنده وبا تندی میگه..چقدر برداشتی بچه؟!..پسر در حالیکه آب دهانش رو به سختی قورت میده..میگه..فقط پونصد تومن..پدرش با خونسردی روزنامه رو دوباره باز میکنه..میگه..اشکالی نداره پسرم..ولی دراین مورد به مامانت چیزی نگو..آخه..چند روزه که اخراج شدم.. منم ازجیب مامانت پول بر میدارم.