ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  کلمات کلیدی:

یه سال ازهمه چیزش گذشت،تا تونست توی کنکور.. اونم رشته مورد علاقش قبول بشه. اون روز یکی از بهترین روزای زندگیش بود.توی دانشگاه  هم جزو بهترینها بود. خیلی زود  هم مشغول به کار شد. درجواب دوستاش که بهش میگفتن تو خیلی خوش شانسی!..میگفت..شانس یه چیز باد آوردست..من برای زندگیم تلاش کردم... درست همین لحظه بود که با شنیدن صدای بلند شوهرش که میگفت..دیگه نمیخام بری سر کار..رشته افکارش پاره شد..وبادیدن گریه بچش که محکم اونو چسبیده بود..دل کندن از این زندگی براش سخت ومشکل ..