مزار
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی:

پیرزن یه جعبه خرما دستش گرفته بود وداشت خیرات میداد..خانم جوانی چند متر آنطرفتر کنار سنگ مزاری نشسته بود ..پیرزن جلو رفت..بفرمایین..جعبه خرما رو تعارف کرد..خانم جوان بلند شد و یه خرما برداشت..زیر لب دعایی خوند..مادر.. قبول باشه..ممنون دخترم..پیرزن در حالیکه نشست تا یه فاتحه ای بخونه.. نگاهی به عکس بالای مزار میکنه..خدا رحمتشون کنه ..چند سالشون بود؟..شست ودو سال..پدرتونه؟!..نه خیر..جای پدرم بودن..منم نا پدری داشتم..خدا رحمتش کنه..اصلا آدمه خوبی نبود..ایشون..خدابیامرز..معلومه آدمه خوبی بودن..که شما براش اینقدر ناراحتید وبه خودتون زحمت دادید تا اینجا بیاین..درسته؟!..نه خیر..نا پدریم نبودن..ایشون.. همسرم بودن.