ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

هوا آنشب خیلی سردبود.درست مانند یک شب پاییزی.یکی دوروزی بود که ازش خبری نبود.صدای ضرب بارانی که به شدت به پشت پنجره می زد ،صدای طپش قلب او راهم به لرزش انداخته بود. این صدا برایش آشنا بود.ولی از اینکه همه چی با هم همصدا شده بود، حس خوبی نداشت. یک حسی پشت این صدا بود ،حسی که از خوب وبد بودنش بی خبر بود.او عادت نداشت بین دیگران فرق بگذارد.کمی جلوترآمد.حالا از پشت شیشه ی... می توانست بفهمد که چه کسی به آن زنگ زده