آرزو
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی:

پدر ومادرش از هم جدا شده بودن..پیش پدرش زندگی میکرد..بعد از مدتها پدرش یه کتاب داستان براش میخره..دخترک پدرش رو مجبور میکنه همون شب تمام قصه رو براش بخونه...فردا صبحش وقتی پدر ومادرش روکنار تختش توی بیمارستان میبینه که ایستادن و به صورت باندپیچی شده اون نگاه میکنن واشک میریزن..لبخندی از رضایت رو لباش نقش میبنده..دخترک رو به پدرش میکنه ومیگه..دیدی بابا منم آرزوم برآورده شد..مامان دوباره اومد پیشمون..راستی بابا..اسم کتاب داستان رو.. دیشب یادت رفت بگی؟..میشه بگی اسمش چی بود؟!..پدر در حالیکه اشک هاشو پاک میکنه..میگه آره عزیزم..دخترک کبریت فروش..