ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

صدای گریه دختر گلفروشی که کنار خیابان ایستاده بود نظرش را جلب کرد. بطرف دخترک رفت.دخترفرار کرد.مرد از این رفتار دختر گیج شده بود. قدری مکث کرد ودوباره به راهش ادامه داد.نزدیک ایستگاه بود که دوباره صدای گریه دخترک به گوشش رسید.دختر با دیدن او سرش را پایین انداخت.مرد نزدیک شد...چرا فرار کردی؟چرا گریه میکنی؟ اصلا بگو ببینم ... دختر که جواب قانع کننده ای نداشت سرش رابلند کرد وگفت: آقای گل بدم خدمتتون..گلاش تازست..یدونه بخرید دیگه ..توروخدایدونه بخریددیگه..برا زنتون بخرید..مرد حرف دخترک را قطع کرد..نگفتی برای چی گریه میکردی؟.. آقادست خودمون نیست از پلیس می ترسیم.. آقا یدونه بخرید..مرد در حالیکه یک اسکناس دو هزارتومانی را تو جیب دخترک میکرد خنده کنان گفت من که پلیس نیستم من سربازم.