ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

توی یه روستای دور افتاده زندگی میکرد..هنوز پانزده سالش تموم نشده بود ..که شوهرش دادن..شوهرش فقط پسر میخواست..پنج تا بچه پشت هم به امید پسر آورد..اما همشون دختر شدن..شوهرش تهدیدش کرده بود اگه این یکی هم دختر بشه خودم می کشمت..پیش هرکس که گفتن کاری از دستش بر میاد رفت..چقدر هم نذر ونیاز کرد..تا بالاخره شیشومی پسرشد..اما بیچاره..خودش سر زا رفت..