ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  کلمات کلیدی: اتوبوس ، احضارات ، جوان ، عصای سفید

آنروز هوا از روزهای دیگر تابستان گرمتر بنظر میرسید.تقریبا ظهر بود.توی ایستگاه چند نفری بیشتر نبودند.از غرغر کردن بعضی از مسافرها می شد کاملا حدس زد که اتوبوس دیر کرده.یک ده دقیقه ای هم از امدن من میگذشت که سرو کله اتوبوس پیدا شد.در یک چشم بهم زدن مسافرها سراسیمه وارد اتوبوس شدند.من از در پشتی وارد شدم وروی اولین صندلی کنار پنجره نشستم. راننده اتوبوس از ماشین پیاده شد ورفت به سمت باجه روزنامه فروشی ای که نزدیک ایستگاه بود.مسافر ها باز صداشان در امد.. آقابیا برو دیگه..اه..معلوم نیست کجا رفت؟..اوناهاش رفته چایی بخوره.. یکی از مسافرهاسرش را از پنجره درآورد..آقا بیا برو مردم پختن تو این گرما...ولی راننده اصلا نگاهش هم نکردوبا خونسردی تمام مشغول خوردن چای واحتمالا بعدش هم کشیدن سیگارو...بگذریم.گه گاه نسیمی ملایم میوزید ودست نوازشگرش آدمی را جان تازه میدادو روح لطیفش آنقدر مهربان بود که مسافران داخل ماشین راهم بی نصیب نگذارد.خب یک چند لحظه ای هم سرگرمی من دیدن آمد وشدآدم هایی بود که هر کدام چه از فرط خستگی وچه از فرط گرما تلو تلو خوران از کنار اتوبوس می گذشتند،که البته هرکدامشان راچه توصیفاتی که نمی شد کرد.غرق دراین مناظر زشت وزیبا بودم که احساس کردم مسافری سنگین وزن کنارم لنگر انداخته وبوی نا خوشایند عرقش هم نفس کشیدنم را سخت ودشوار کرده بود.با نگاهی کنجکاوانه متوجه شدم خانمی تقریبا چهل پنجاه ساله است با کلی بارو بندیل...دقیقا یادم نیست ولی هفت ..هشت دقیقه ای طول کشید تا راننده رضایت داد که این کاروان گرمازده وعصبانی راتا مقصدشان همراهی کند.اتوبوس پر شده بود ودو سه نفری هم ایستاده بودند.اتوبوس تن سنگین وبی رمقش را که حالابا پر شدن مسافران چند برابر شده بود به حرکت دراورد وبه راه افتاد.از آنجایی که اتوبوس دیر کرده بود هر ایستگاهی که می ایستادجمعیت عظیمی هجوم میاوردند وخودشان را بازحمت زیاد وارد اتوبوس میکردند.تقریبا نیمی از مسیربه این منوال گذشت وادمهای جورواجوری سوار وپیاده شدند.اوضاع بهتر شده بود وتقریبا میشد یک نفس راحتی کشید.البته همانطوریکه گفتم تنفس من هنوز با مشکل مواجه بود.وگویی خانم حالا حالا قصد پیاده شدن نداشت.بناچار تصمیم گرفتم اوضاع را باخواندن کتابی که ساعتی قبل خریده بودم برای خودم قابل تحمل کنم وبه قول معروف حواسمان را پرت کتاب کنیم.کتاب جالبی بود.در مورد احضارات روح جن ودعاهایی چند از باب محبت ورزق وروزی واین چیزها.باب احضاراتش هم ترسناک ودلهره آور بود هم مهیج ولذت بخش وصدالبته دلهره من وقتی بیشتر میشد که اتوبوس از روی دست اندازعبور میکردوآن تن سنگین خانم که گویی هیچ اختیاری از خودش نداشت چون دیواری که عنفریب در حال آوارشدنست تلوتلو خوران بر سرم خراب شود.اوضاع وقتی بدتر شد که خانم قصد پیشروی گرفت واز جایش قدری تکان خورد .برای بررسی اوضاع کتاب را رها کردم.خانم با خودش حرف میزد وغر غر میکرد...مرتیکه خجالت نمی کشه..شرم وحیا حالیش نیس..چسبیده به من..بیشعور..نگاه کردم دیدم آقایی با سرو وضع نه چندان مناسبی کنار این خانم ایستاده وسرش را انداخته پایین وذل زده به این خانم.خانم بیچاره که ترس بر اومستولی گشته بود هی باآمدن به اینطرف از او فاصله میگرفت.غافل از اینکه این طرف هم کسی نشسته.کار به جایی کشید که اطرافیان هم متوجه این ماجرا شدند.جوانی لاغر اندام ونسبتا قد بلند با موهای ژل زده کمی دورتر ایستاده بود.جوان که گویی دلش برای دعوا لک زده بودویا میخواست زوروبازویش رابه مسافران عقب اتوبوس به نمایش بگذارد خودش را نزدیک کرد ورو به خانم کردوگفت: چی شده.. مشکلی پیش اومده.. خانم که گویی در انتظار چنین پرسشی بود چند وچون ماجرا را سریع ودندان شکن بیان کرد.برای من خیلی جالب بود که متهم چون مجسمه ایستاده بود وخیره به زن نگاه میکرد نه حرف میزد ونه تکان میخورد.محکم میله پشت صندلی راچسبیده بود.جوان که رگ غیرتش بادی کرده بود سیلی آبدارو ومحکمی را نثار طرف کرد.که صدایش یک لحظه سکوت خوف انگیزی را در سراسر اتوبوس به همراه داشت.صدای آهای شوهرم روکشتی ..مرتیکه چی از جونش میخای..از عقب اتوبوس بلند شد تمام نگاه ها به انسمت جلب شد صدای ضربان قلب جوان حالا با صدای بلند همسر متهم چنان به لرزه درآمده بود که به خوبی میشد شنید.اتوبوس ایستگاه نگهداشت.زن دخترش را فرستاد که دست پدرش را بگیرد.در حالیکه پیاده میشدند مرد عصای سفیدش رااز زنش گرفت.