لحظه سرنوشت ساز
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

پیرمرد کنار جوانی که روی نیمکت پارک نشسته بود..نشست.زیر چشمی نگاهی به جوان کرد..اون در حال روزنامه خوندن بود..پیرمرد به جوان گفت..ببخشید!..مثل اینکه دنبال کار میگردین؟!..یاشایدم..دنبال یه منزل مناسب ؟!..من هر دوتا شو سراغ دارم..جوان همچنان در حال روزنامه خوندن بود وتوجهی به حرفای پیرمرد نمیکرد..پیرمرد ادامه داد..من رئیس بانکم..پسرم هم رئیس بیمارستانه..چند دستگاه آپارتمان خالی هم دارم..اگه مایل باشی میتونیم همین آلان بریم ببینیم..جوان با شنیدن حرفای پیرمرد..روزنامه رو بست ومشتاقانه به حرفای اون گوش کرد.. جوان ازاینکه داشت آرزوهاش یکجا برآورده میشدخیلی خوشحال بود و از اینکه بالاخره شانس در خونشو زده بود..اما درست در همین لحظه آقایی نزدیک اونا اومد وروبه جوان کرد وگفت:ببخشید!..اگه پدرم اذیتتون کرد..حرفاشو جدی نگیرید ..اون مدتیه..دچار حواس پرتی و توهم  شده..