ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

پیرزن خنده رویی بود..اما جلوی غریبه ها کمتر میخندید..میگفت..آدم باید محتاط باشه..یه دفعه ..یکی دیدی چشمش گرفت وخوشش اومد..اونوقت اگه بلندم کنن چی؟!.. گفتن ..آخه کی میاد تو رو بلند کنه..میگفت..خودم جهنم..غصه خودمو نمیخورم که ..غصه دندونای طلا مو میخورم..