دوستی

- بابا جونم..اون پسره که  گاهی وقتا میاد دم مدرسمون چیز میفروشه رو..یادته؟!!..امروز باهاش حرف زدم..اسمش علی ه ..گفتم میخام باهات دوست بشم ..بعد اومدم بغلش کنم..بوسش کنم نذاشت..گفتم نمیخای با هم دوست بشیم..گفت ..چرا میخام..گفتم خونتون کجاست؟..گفت نزدیکه..بعد دست کرد تو جیبش  یه هزارتومنی دراورد ..روش نوشت دوستت دارم  بعد داد به من..گفت هر وقت اینو دیدی یاده من بکن..بعد منم صدتومن بهش دادم ..خندید.. گفتم  بخدا دیگه ندارم خرج کردم ..گفت من دیگه باید برم..تو هم برو الان  بابات مباد دنبالت ..گفتم چه زود میری..گفت..اره..ولی چاره ای ندارم..اخه تا برسم خونمون دیگه شبه..بعد دوید..گفتم دروغ گفتی خونتون نزدیکه..گفت نه..منظورم خونه دلامون بود..بعدشم باید پیاده برم..اخه میدونی دیگه پول ندارم..راستی مراقب باش مثل من سرما نخوریاااا..

/ 4 نظر / 18 بازدید
سارا

سلااااااااااااااااااااااام داداشی جونم خیلی بدی.کجا بودی؟ دلم برات تنگولیده بود.

ميرهاني دريس

امروز هم آمد پايين پنجره‌ي اتاقم ايستاد. يك ساعت و نيم قبل از غروب آفتاب. داشتم نقاشي مي‌كشيدم، خانه پاييزي ميشائيل كرمن را چسبانده بودم بالاي بوم؛ سمت راست. قلم بادبزني را برداشته بودم و رنگ سرخ شرابي را با زرد ملوس -خودم اسمش را ملوس گذاشتم_ روي پالت چوبي مخلوط مي‌كردم كه صداي سرفه‌اش را شنيدم. تكيه زده بود به درخت چنار روبروي اتاقم... دعوتيد به صرف يك داستان كوتاه

یک رهگذر

دوستی رسم دلهایی است که برای هم میزند؛ اشکهایی که از غصه دیگری بر چشمانت بوسه میزند[گل]