- مامان جونم ..  مگه نمیگفتی بابام تو این رستوران کار میکنه ؟..پس  بابام کوش ؟!!..

- چرا عزیزم.. سرش شلوغه !! نمیتونه بیاد پیشمون..اون چیه دستته پسرم؟!!..

-  این از همون شوکولاتاس که خیلی دوست دارم دیگه!!...از همونا که بابام برام میخرید..اون آقا مهربونه دم در بهم داد..همون آقا خرگوشه!!..

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

سلام...[گل]

ستایش

حمید هنوزم دیر نشده ها[چشمک] هنوزم می تونی بری بپری بغلش عزیزم[نیشخند]

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

یک رهگذر

غم انگیز تاثیرگذار تکان دهنده؛ نویسنده عزیزم سلام خوبین؟ مطلب جدیدی نوشتم خوشحال میشم بهم سر بزنین فقط فکر کنم باید با فایرفاکس بازش کنین[گل]

مسی

آخی از این عروسکها. خیلی بامزه ان

محمدرسول

@@@با سلام خدمت شما دوست گرامی با قسمت اول گفتمان " نقش روحانیون در جامعه و سیاست " توسط خانواده ی علی آقا شما را دعوت به این گفتمان می نماییم. امید آن داریم با نظرات سازنده ی خود گامی مؤثر در جهت پیشبرد وبلاگمان بردارید. {به امید روزی که طلوع آرامش در زندگی بشریت سایه گستر شود.پس به امید آن روز!}[بدرود][بدرود] حضور همیشگی شما باعث دلگرمی ماست.[گل][گل][گل]

ستایش

نه بابا دیر نشده آخه بابا بزرگام دل دارن خب[شوخی]

افسانه

[دست][گل]فوق العاده بود... خیلی خوب می نویسی...واقعا آفرین داری پسر... [دست][دست][دست][دست][گل]

انجمن داستان مهر همدان

سلام . داستاهك هاي جالبي بود . با اجازه جهت شركت در مسابقه داستانك مهر ، آثار شما را در مسابقه شركت داديم و اميدواريم موافقت خود را هر چه سريعتر اطلاع دهيد و با اشكر . انجمن دلستان مهر