- خانوم .. خسته شدم....یه ساعته تو این پاساژ داریم دورخودمون میگردیم..تو هر مغازه ده بار.. رفتی ..اومدی بیرون ..زود باش یه چیزی انتخاب کن بریم دیگه..دیرمون شد!!..

- عزیزم چجوری بریم؟!!.. تا پیداش نکنم که نمیتونیم بریم..صد دفعه هم گفتم بامن میای خرید..اینقدر نگو ..زودباش بریم ..زودباش بریم..حواس برای ادم نمیذاری که..

- هههه خانوم.. حالا خواهر جنابعالی چی دستور فرمودن برا تولدش بخری..که اینقدر ما رو دنباله خودت میکشونی..

- چی داری برا خودت میگی..خواهر بیچارم کی ازین اخلاقا داشته که این بار دومش باشه..بجای این خودشیرینا.. تو هم بگرد زودتر پیداش کنیم..این سوئیچه ماشینه لعنتی رو..

/ 3 نظر / 17 بازدید
میخک

سلام بر قصه گوی ما خیلی جالب بود اول فکرکردم بچه شون هست ولی جالب بود همیشه مانا و نویسا باشی

یک رهگذر

نویسنده عزیز و همیشه خوب من سلام دلم برات تنگ شده بود خوبی؟[لبخند][گل]

خرگوش

کلا از اسکل کردن خوشت میاد ؟ [زبان]