داستانک

- عزیزم..میای بریم فروشگاه؟!..

- نه خانوم..باشه آخر هفته!!..

- نمیپرسی کدوم فروشگاه؟!..

- باید بپرسم؟!..خب چه فرقی میکنه؟!...مگه همونو نمیگی که همیشه میریم؟!..

- نه..اونو میگم که روبه روش بیمارستانه..همون بیمارستان که خواهرم توش کار میکنه..پرستاره!!..یه سری هم میریم بهش میزنیم...

- آهان..اونجا رو میگی؟!..خب..بگو میخام برم به خواهرم سر بزنم..دیگه چرا خرید رو بهونه میکنی؟..

- نه عزیزم.. به خاطر خودت میگم ...آخه دوساعت پیش مادرتو اونجا بستری کردن ..

 

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد رسول

سلام دوست عزیز با یه مطلب جدید به روز هستم. خوشحال میشم هر چه زودتر تشریف بیاورید و آن را مطالعه کنید و من را با نظراتتون خشنود سازید. مثل همیشه کوتاه و پرمحتوا. شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) را به همه ی دوستای خوبم تسلیت عرض میکنم. در این شبها اگر آسمان دلتان ابری شد بنده ی حقیر را فراموش نکنید. امام صادق (ع) فرمودند: " اگر کسی نگران رسیدن بلایی باشد و پیش از رسیدن آن دعا کند خداوند هرگز آن بلا را به او نرساند " همیشه قدم رنجه کنید ممنون میشم.[گل][گل][گل]

ستایش

اصلا امروز هر کی بیاد وب حمید و منو دعا نکنه کچل میشه[شیطان] باور نمی کنید[پلک]خب امتحان کن[شیطان]ولی فک نکنم به ریسکش بیرزه ها[شیطان]

سمیرا جوووووووون

از دست ما خانوم های گُل... [پلک] سلام کم پیدا بودی؟ کسالت داشتی؟؟ [خرخون]

فریبا

خدا بد نده! البته بد که نمیده.. [سبز]

سوسن

بلا دور باشه خیلی وقت بود آپ نکرده بودید

دختر پاک

می خواسته آروم آروم بهش بگه که یهو پس نیفته ..[زبان]

فرزانه

[شیطان]

ماهان

خب از اول لب مطلب را بگه این همه پیچوندن ندارد