داستانک

- عزیزم..مامانت اینا..خیلی دیر کردن..نکنه نیان!!..من از صب مشغولم..کلی تدارک دیدم!!..

- الان ..مامانم زنگ زد..باهاش صحبت کردم..گفت مهمون اومده براشون!!..

- ای..وای..یعنی نمیان!!..

- چرا اومدن که گفت میان!!..منتها با مهموناشون!!..

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

تو مهمونیای الان اینقدر ریخت و پاش میشه که مشکلی پیش نمی اد چهار نفر دعوت می کنن به اندازه 25 نفر غذا درست می کنن. بعد اینجوری حال آدم گرفته میشه[ابرو]

فاطمه

چقدر الان خانم خوشحال شده![نیشخند]

یوسفی

سلام دوست عزیز انجمن داستان مهر به روز است و منتظر حضور گرمتان هستیم [گل]

لادن

ای واااااای[ناراحت]

دختر پاک

سلام ....... آپ کردم اما اینبار از یه منبع خدایی .

فائزه

چه شود...مادر شوهر میاد اونم با مهموناش[اضطراب]

ماهان

نه دیگه خودشون گرسنه می مونن